. .
. . آمی تیس

. ! نزدیکم ، بسیار نزدیک! می توانی خم شوی و آوازهایم را بچینی ، از لای سنگ های درشتی که واژگان شعری من هستند . آمی تیس

آمی تیس
 

 

ــ پدرم هنوز معتقد است که « اردی بهشت » بهترين ماه سال است

 من هم هنوز ...

با يک غزل سلام !

با باند های بسته به چشم اش ـ تلو تلو ـ

می خورد گيج درد به دیوار راهرو

بوی زمين شبيه نخی داشت می کشيد

او را در امتداد علف زارها جلو

تا مثل باد باز بتازد به سمت ده

تا آن طرف پشت همين راه مال رو

- «خانم کجا ؟! نه٬حال تو اصلن ... نه! خوب نيست!

برگرد توی تخت ات و از جات پا نشو! » 

« اين جا کجاست ؟!» رو به صدا چندبار گفت

تنها شنيد ‌« آی سی يو  لطفن! الو٬ الو ؟! »

افسار اسب توی دو دست اش [خيال کرد]

اصطبل و ظرف های پر از آب و کاه و جو

چيز زيادی از شب پردرد حادثه -

يادش نبود جز تن اسب و سپس قشو

و اين که بی درنگ دو پا در رکاب اسب

فرياد زد «برو٬ برو حيوان ! برو! برو!»

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - آمی تیس
 

 

سال  نو مبارک!

       حتما شما هم مثل من به يه سال خوب نياز داريد اميدوارم اين سال

       دين اش رو به همه ی  ما ادا  کنه  به اميد بهروزی ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥ - آمی تیس
 

 

                                           *   و ...

  اول  مرا  بدون  پر  و  بال  می کشد

 - اين مرد که هميشه مرا لال می کشد -

  آن وقت با خساست پاييز ، پر غرور

  بر مشق ميوه هام خط کال می کشد

   آشفته  می کند  همه  ابعاد  بوم  را

   و بی دليل  کار به جنجال می کشد

   بی فايده ست    فال   بد   اول  بهار

   نحسی ش را تا ته اين سال می کشد

   با اين که مدتی ست ... و رنجيده ام از او

   بر روی  بوم يک زن خوشحال می کشد

   صياد   می شود  و  دوباره  مقابل ام

  هی  دام   می گذارد  و  گودال  می کشد

  مردی که پای بوم که - تا صبح گريه کرد -

       دست  مرا  گرفته   به دنبال    می کشد ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - آمی تیس
 

ـ عادت نزديک به سر گيجه

دست ای  که تکان ام داد  پدر بود

و من که در تاب  کودکی ام

شبيه آويخته گی ی  کهنه ای

تنها دچار سر گيجه شدم.

کجای اش مهم نيست

من ياد گرفته ام  که نمادين سخن بگويم

و تنها معصومانه احساس کنم

که کسی حرف ام را نمی فهمد .

مردی  که نفهميد چه گونه به چشم هام نگاه خواهد کرد

با پيراهن ای که نقش نعل داشت

و بی صبرانه نماد آرامش بود.

درست من بودم

درست

در فاصله ی  ميان دو سطر

و ساعت چيزی  نزديک به جنگ جهانی ی  چندم  بود.

مارش ای که نواخته شد

بوی تند تن ای را داشت

که اسب های بی امان

بند بند اش را در امتداد خويش تاخته بودند...

آه ، البته

البته که اين تحمل کوچک ای نيست

شايعه ها در من بسيار اند

و اتفاق شايع معصوميتی ست

و مردی که نفهميد!

...

بی خود نيست

 که دست هام به بوی وحشی ی اسب ها عادت دارند

دست ای که تکان ام داد ... بود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤ - آمی تیس
 

ـ توصيه می کنم در سطح حرکت کنيد !

تنها ماهيانی که مرگ را انتظار می کشند می داند

اين دست ها

تا کجا می توانند مهربانی ی آب را تکان بدهند .

آن ها که با تنی پر از پولک های براق

اشباع شده از غريزه ای سالم

در اطراف می چرخند

 وسطوح پيرامون شان را

 ترس از حادثه ای لزج فرا گرفته است .

و مگر چه قدر می شود

احساس دست ای نامرئی را

در امتداد وارونه ی اين علامت سوال

ناديده گرفت و حس نکرد

که ممکن است در لحظه

جاذبه ی متقلب اش را به کار گرفته و بالای ات بکشد ؟!

چه گونه؟!

چه طور ؟!

خب، البته من ـ  که ماهی ی بزرگ تری هستم ـ

(با غريزه ی سرکشی

که چيزی نمانده از حدقه ی چشم هام بيرون بزند)

احساس می کنم بايد جواب بزرگ تری بود 

برای سوال مکرری

که ازابتدای شناور تاريخ            تا کنون

درابعاد آب ها سر گردان مانده است.

جواب بزرگ و بزرگ تری

که اعتماد علامت سوال های وارونه را بند ببرد

تا بعد...

به نظر من که ماهی ی بزرگ تری ....

بله ،

 بعد از آن

          آزادی ست! 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳ - آمی تیس
 

ـ  گنجشک ها كه پرزدند، زمين حس شعر داشت .

 

امروز صبح است

و خيابان هاي سخت

در شلوغي ي خود خوشبخت اند .

زن اي به درازاي سياهي ش عابراست .

وهوا را

بوي گنجشك هاي خسته ي دستان اش  

نمناك كرده است.

زن خيابان را حاشيه مي رود

وهم چنان

كه از باروري ي درختان

بوي كال مي چكد ،

درازاي دستان باد

اجتماع آشيانه هاي دلچسب را

آشفته مي كند .

زن خيابان را حاشيه مي رود

واجتماع هر چه دلچسب

دراتفاق ناگهان باد فرو مي ريزد .

زن حاشيه مي رود

و شعراز عبور راه راه اش خالي مي شود .

صدا

صداي تنها برمي خيزد!

وناگهان عبوري تنگ

هوا را تاريك مي كند

...حاشيه نمي رود

زن نمي رود

ـ شقيقه ي متلاشي ي خيابان

بوي مرگ مي دهد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳ - آمی تیس
 

ـ مگر اين كه معجزه كني !
به سمت تو
سمت تمام بغض ها
گريه ها
به سمت عاشقانه گي هاي مداوم اين مردگي ،
گم مي شود صدام.
از انتهاي اين هق هق به دنيا آمده ام
تا منحني ي آشفته ي اين اجسام زنده ي مودب
ـ كه همه گي جزئي از آرزوهاي سخت مشترك من اند ـ
بهانه ي بي دليل اي در رحم ثانيه ها رشد مي كند .
ومگر چند بار ديگر
دخترك اي را خواهي يافت
كه بهانه هات را تاب بياورد
وحلقه حلقه ي موي اش را
در هواي چشم تو عريان ...
من خوب ديده ام
كه تو چگونه او را
تا مرز تلاشي رو به افق نگاه داشته اي؛
در امتداد شديد خورشيد
و نور قرمز لب هايي
كه ازآن همه دورلااقل صداي اش بزنند !
والبته ،
من آدمي ام كه هميشه لبخند زده ام
با سبدي خوش باوري در دست .
وهم چنان كه دختر نجيب اي بوده ام
با سياهي ي چشمان ام
اين سياره هاي خوشبخت را دنبال كرده ام
سياره هاي خوشبخت اي
كه خط خاموشي ام را هنوز
با ولع  بو مي كشند.
به ضرب كشيده اي پس گردن ام
و به ضرباهنگ شعر دندان گيري
كه ازاين ارتفاع پرت ام كند
آدمي ام ...
وكسي هست
كه ازتيك تاك اين بمب ساعتي ي توي سرم
ـ كه به اشاره ي تلنگري از نوع مسموم فاجعه
آماده ي انفجار مي شود ـ
تنها به اندازه ي يك بند
از تماس انگشتان ام فاصله دارد .
... اصلا نفهميدم
چطور از هجوم اين همه ي تو خالي شدم
واين جايم كه :
" وشايد بد نبود هم كه من وتو از هم جدا ..."
اين جمله ي در پرانتز را فراموش نكن
كه( البته هنوز بدن ام از نبود تو درد مي كشد‌ ! )
اما
به گمان ام كار سختي بايد باشد
كه ايمان اين پيامبر كهنه را
از پرت گاه محيط اين مردگي
ـ‌ اين عشق ـ
بيرون بكشي .
لابد ، بي فايده است هم
كه مثل هميشه ي منطبق ات
در عرض چند سطر...
بي فايده است به گمان ام
مگر اين كه ...
 
 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳ - آمی تیس
 

    ... پدرم می گويد :

    « اردی بهشت بهترين ماه سال است ! »

       با خودم فکر می کنم

       آيا اين ربطی به تولد من دارد؟!...

 

    

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳ - آمی تیس
. .
!چیزی که کویر رو زیبا می کنه اینه که یه جایی یه چاه قایم کرده
. .